تبليغاتX
حکایت مشکی پوش
به وبلاگ سرباز مشکی خوش آمدید.

children

 

محبوب من ؛

وقتی اسم شما را می شنوم از صدای ضربان قلبم می ترسم.

باید متوجه شوید که روزهایم حتی بدون شنیدن اسمتان چگونه می گذرد.

از کتاب "تنها تو بخوان محبوب من "... از استاد امیر عباس مهندس.

 

جایی برایتان می نویسم که نمی دانم برگه های دفتر از باد برخود می لرزند یا از ترس !!!

برایم احمقانه است که چرا آدم ها این همه لامپ و چراغ روشن می کنند که همدیگر را بهتر ببینند. بی خیال از اینکه هیچ گاه این روشنایی ها نخواهد گذاشت تا به عمق مشکی که در آسمان خفته پی ببرند. برای من که همیشه ی خدا آسمان را زینت ماه می دانم, با وجود شما, ماه بی ارزش تر از پیش هم هست! اما هرگــز نتوانسته ام از ستاره ها بگذرم. از فاصله شان و از چشمک هایی که در عین نجــــابت هدیـه ام می کنند. در مشــکی شب... سپیدی ماه و ابر, دشمن هم می گردند! بازی عجیبی ست.

سینه من همچون آسمان , دردی از دلتنـگی چون ماه در پیشـانی دارد که هیچ ابری آن را نمی پوشاند. تنها ستاره ی امیدی سوسو می کند و با سکوتی فریاد میزند : روزی خواهد رسید ...

محبوب ؛ در تنهایی ها مرا در کنار ببینید که من این گونه زنده ام و هیچ گاه بی کس نمی مانم.

"رفیق روز تنهایی " روزی می آید که سوز آفتاب امروز, شب آرامشی خواهد کشید بر زخم سال ها دوری ما و آن شب, من از چشمانتان به اندازه ی ستاره ها, مشکی شب را نقاشی خواهم کرد.

شبی که با پایی برهنه و نه با اسبـی سفید... در تجسم حقیقت و نه خیــــال و رؤیا, به دیدارتان می آیم و به حضورتان سلام می گویم. شبی که در آغوش هم, فاصله را از عشق خط خواهیم زد.   hero 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 1:49  توسط سرباز مشکی |