تبليغاتX
حکایت مشکی پوش
به وبلاگ سرباز مشکی خوش آمدید.

اگه کوه بود... واست کندم اگه جون بود واست دادم  / نوازش که نکردی و نه میایی به فریادم

به زشتی و غرور و بی وفایی عادتم دادی   /    ازت مونده یه قلب پاره و یک عمر تنهایی

...

نمی خوام در بند ردیف و قافیه باشم.عمری گذشت و روزگاری سپری شد.

روزی من و خواب وصالت ... من و خیالت.. و بعد خیالت و در خیال نگاهت.. صدایت..سوالت و

 برای سوال هایم بهانه هایت.

گریستم و خندیدی.. "کم شدم و ننشستی " .. جان کندم و التفات نکردی. هر چه کردی .. باشد.

هر چه می خواهی نیز بکن ولی اگر مرهم نیستی... نمک این زخم نباش.

سالی و ماهی گذشت .بر من عمری...عمری...

در روزگاری که دل شکستن حلال و بی وفایی مرام است... نمی توان شکوه ای از تو داشت.

بدان هیچ کس و چیزی ارزش یک عمر سوختن و جوانی بخشیدن را ندارد.تنها و تنها عشق است

 که این قدر والاست.عشق جاودانه ست و من ... همیشه عاشق و مشکی می مانم.

  " واسه پاییز و بهارت من همون غزل فروشم.... اگه باشی یا نباشی  تا ابد یه مشکی پوشم"

خداحافظ شب های بی خوابی و در به دری ... خداحافظ سر در گریبانی و بی درمانی...

خداحافظ جناب خیال... خداحافظ حضرت یاد... خداحافظ و خدا نگهدار....

خدا نگهدار... خدا نگهدار...

محکمه اماده است / قاضی اش می خواند: جلسه رسمی شد

مدعی:... یک دل عاشق که شکست / با دو چشمی که به افسوس وصال / غرق خون گشت و نشست.

دفتر سوخته ام شاهد و / شب شاهد و / تنهایی و غم شاهد که...

   در نبودن هایت/ بر من و من چه گذشت.

جای مجرم اما / همچنان است خالی... خالی ... خالی.............محکمه تعطیل است.

منشی اش می خواند / دادگاه بعدی ی ی ی ..... در کار نخواهد بود... یا علی

hero      

khodahafez

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 1:32  توسط سرباز مشکی |