![]() |
![]() |
|
| به وبلاگ سرباز مشکی خوش آمدید. |
|
سلام بر عزیز ترین خدایا این نفرت را از من بیگیر که دودمانم رابر باد ندهد خدایا مرا از من بگبر و به جای خودم از خودی بهتر از منت برمتن ببخش مرااز عدم به سوی خوشی راهناییی کن مرا سمت بهترین ها ببر و دبتربن ها رار برایم شیرین ترین ها کن مرا از گذشته ای تلخ جداکن که اینده اب را که فقط برای من نیست از من میگیرد رما اگر انچه خواسته ای نبوده ام به تنهایی مکشان
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 13:44 توسط سرباز مشکی |
|
|
تمام حرف من همین است:
آمدم انگار نرفته بودم می روم انگار نیامده بودم |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیستم مهر 1387ساعت 13:40 توسط سرباز مشکی |
|
|
خدا اینجا دردهایی ست که گفتن می طلبد. که برایت بنویسم کاش میشد لطافت بوسه ای را نقاشی کرد که بر حلقه ای می نشیند.کاش میشد از خلسه ای نوشت که در تماشای چند عکس دور و نزدیک از خود دورم می برد.کاش میشد خواب هایی را از صد خیال خوش عطر آگین شده طرح بندی کرد که در جدایی ها غنیمت بزرگی ست.و این کاش ها که پایان ندارد. اما امروز صحبت من نیست.حرف از توست و بیست شاخه گل عاشقی که به پیشوازت آمده اند تا نسیم حیاتی جاویدان را مهمانت کنند. جا مانده ام و فریادم کورتر از طعم تلخی ست که عجز می چشاندم.من هم بغض را به باران بخشیده ام تا امروزت را پر از انگشت لطیف خدایی کند و نوازشت دهد.می دانم چقدر عاشق بارانی! امروز شادی از دست و پای گل ها بیرون تراویده و مخمل دشت را به رقص گرفته تا لبخند را بر لبان تو بنشاند. امروز مثل هر روز دیگری تو بهترینی و زیباترین! اما خورشید نیز به مهربانی قلبت لبخند خواهد زد و شب به ترانه نگاهت غزل خواهد سرود و ابر خواهد نواخت و ماه خواهد خواند. تو ای بهترین من اگر حتی خیالی از من آزارت دهد امروز را برایت آرزوی فراموشی می کنم. به دشت هایی بیا که ترانه هایم را آنجا پراکنده ام و به اسمت گل هایش را طراوت ده و به حضورت بوی زندگی بخش. ای تو بهترین من و ای مهربان ترین آفریده و زیباترین معجزه.تو را تا ابد تا نهایت عمر آسمان ها دوست خواهم داشت و سپس این آواز را به خدا خواهم سپرد تا موسیقی عشقی کند که همچون من و تو به کودکانش می ورزد. تو را به یگانه گی ات چون خدا در عشق و بی غایتی ات چون خدا در مهر تا ابد دوست خواهم داشت. عزیز ترین روزت مبارک...ای بهترین من!! |
|
+ نوشته شده در
شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 11:38 توسط سرباز مشکی |
|
|
سلام به همه دوستان و مشکی پوشان...
این چند مدتی که نبودم اتفاقاتی برام پیش اومده که هیچ کدوم اتفاقی نبوده!چون "هیچ چیزی در این دنیا اتفاقی نیست."به نظرم مدتی لازم بود تا از دنیای وب,مرخصی بگیرم و به تمام گذشته هام شکل بدم و به تمام اینده هام امید.مهم ترین اتفاق اینه که ,
من فعلن مشکی مشکی نمی پوشم.
ظاهرن به علت فشار خانواده و رضایت اونها. ولی در واقع این اولین قدم در پاسخ سوالی که از خدا خواستم.البته چون طاقت دوری مشکی برام سخته 29 هر ماه مشکی می پوشم تا اون روزی که برای همیشه از این قید و بندها آزاد.
"خورشید تمام روزهایم را لب غروب نگه داشته ام . من طاقت شب تنهایی بی تو را ندارم ... محبوب من" |
|
+ نوشته شده در
جمعه نهم آذر 1386ساعت 15:22 توسط سرباز مشکی |
|
|
سالروز در گذشت استاد شعر و عشق "رهی معیری"ست. . . . شادی روحش صلواتی اهدا کنید... |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 18:24 توسط سرباز مشکی |
|
|
تقدیم به تو
بهترین دنیا
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 10:53 توسط سرباز مشکی |
|
|
محبوب من ؛ وقتی اسم شما را می شنوم از صدای ضربان قلبم می ترسم. باید متوجه شوید که روزهایم حتی بدون شنیدن اسمتان چگونه می گذرد. از کتاب "تنها تو بخوان محبوب من "... از استاد امیر عباس مهندس. جایی برایتان می نویسم که نمی دانم برگه های دفتر از باد برخود می لرزند یا از ترس !!! برایم احمقانه است که چرا آدم ها این همه لامپ و چراغ روشن می کنند که همدیگر را بهتر ببینند. بی خیال از اینکه هیچ گاه این روشنایی ها نخواهد گذاشت تا به عمق مشکی که در آسمان خفته پی ببرند. برای من که همیشه ی خدا آسمان را زینت ماه می دانم, با وجود شما, ماه بی ارزش تر از پیش هم هست! اما هرگــز نتوانسته ام از ستاره ها بگذرم. از فاصله شان و از چشمک هایی که در عین نجــــابت هدیـه ام می کنند. در مشــکی شب... سپیدی ماه و ابر, دشمن هم می گردند! بازی عجیبی ست. سینه من همچون آسمان , دردی از دلتنـگی چون ماه در پیشـانی دارد که هیچ ابری آن را نمی پوشاند. تنها ستاره ی امیدی سوسو می کند و با سکوتی فریاد میزند : روزی خواهد رسید ... محبوب ؛ در تنهایی ها مرا در کنار ببینید که من این گونه زنده ام و هیچ گاه بی کس نمی مانم. "رفیق روز تنهایی " روزی می آید که سوز آفتاب امروز, شب آرامشی خواهد کشید بر زخم سال ها دوری ما و آن شب, من از چشمانتان به اندازه ی ستاره ها, مشکی شب را نقاشی خواهم کرد. شبی که با پایی برهنه و نه با اسبـی سفید... در تجسم حقیقت و نه خیــــال و رؤیا, به دیدارتان می آیم و به حضورتان سلام می گویم. شبی که در آغوش هم, فاصله را از عشق خط خواهیم زد. hero |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 1:49 توسط سرباز مشکی |
|
|
یکی از هزاران نامه ای که به گوش باد سپرده ام تا برایتان بیاورد. سلام مهربان... کلامم تازه به پایان رسیده اما به خدا این درد ها و حرف ها مگر پایان پذیر است. گفتید که تنهایت نمی گذارم تا هر کجایی که این فاصله طول بکشد. من هم گفتم اما از خودم خجالت می کشم. شرمنده ام از خودم و از مشکی که تمام زندگی من آرمان من و تمام دار و ندارم است . که هم او باعث بقایم شده. به خدا شرمنده ام در مقابل این همه خوبی های شما و مهربانی هایتان و سادگی که دارید و یک رنگی که رمز مشکی ست. شرمنده ام اگر لحظه ای به شما فکر نکنم و بر خودم نفرین می فرستم اگر حتی گوشه ای از این عمر را بی یادتان بگذرانم و نباشم روزی که به کسی یا چیزی غیر شما و بودنتان و دست در دست هم تا به خدا رفتن فکر کنم و چشمانم کور اگر بر چشم دیگری عشق را جاری کنم. به قول استاد مهندس: " تنها به باد حسادت کرده ام که همیشه در آغوش توست ... کوه مغرور!" می خواهم در این قحطی واژه ! قطعه ای از ایشان برایتان بنویسم: " مگر باید رابطه ای باشد میان پریشانی بید های کوچه های دیدن و دریغ ؟ مگر شما طرح لبخند همه رویاهای رنگین را ریخته اید ؟ مگر همه آرزو ها می باید به رقص کیف های فسفری خیابان طویل بی رسیدن برسد ؟ مگر باید فردای روشن ترانه و آه در همین اینک ها به انجام خلاصه شود ؟ مگر شما – نه – مگر چه کسی تا کنون شبیه باران بوده و بسترهای زمین نیاز را به جوابی مهربان مهتابی کرده ؟ مگر پروانه های رو به فراموشی می باید سبب سهلی داشته باشند ؟ نه ... نه ای عطر و خیالتان ... دریغ و آه را اسطوره!!! نه جانم ... نه ای همیشگی آوازم !! نه ای صبح ابتدای اینگونه گی نه ای لبخند نزدیک به نسیم نه ای باران در دریغ !"
فقط محبوب.... خیلی شانه هایتان را کم می آورم . خیلی...! یا علی...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 3:19 توسط سرباز مشکی |
|
|
وقتی که گریم میگیره. دلم میگه مبارکه / قدر اشکاتو بدون . هنوز چشات بی کلکه " قسمتی از ترانه سعید شهروز" سلام. از همه عزیزانی که همراهم بودند ممنون. و اینکه از این به بعد به مانند گذشته از عشق می نویسم اما فقط برای حضرت عشق. ... همین. قبل از مطلب می خوام این شعر سلطان رو که خیلی دوست دارم بنویسم برای محبوبی از جنس فرشته: تن و روح و دل و جونم / کلید قفل زندونم... دلت یه عمره که خسته ست / تو چشمات اینو می خونم مثل ابری مثل بارون / واسه کویر خشکیده م ... یه دنیا عشق یه دنیا نور / توی برق چشات دیدم....
چرا مشکی؟ در روزگاری ... که بچه ها رقص بادبادک ها را باور ندارند کوچه ها صدای پای عابران شبگرد را نمی پسندند درختان دست نوازش باد را به بازی می گیرند... در زمانی ...که فریاد ها تنها برای عربده -- دست ها فقط برای سکه مرغ عشق فقط برای غذا -- ماه برای دلخوشی دریا ... بیرون می آید. در دوره ای که... عشق لقوه ی دهان است و رقص قلم. مجنون عزلت نشین خانه است و داستانش کتاب پر بها... در سرزمینی که ... سیل ها از جوشش رودها و بی خیالی جنگل می شود نه از خروش سینه ها و غریو یاد ها باران دعای مردمان مزرعه است و عقده ی ابر نه نیاز عاشقان و عطش آنها... وقتی... دریا به موجش می بالد نه به مسافرش ستاره به نورش غرقه است نه به آسمانش شیرین مشتری تیشه ی فرهاد است نه عشق والایش...! در جهانی که... جمال را می فروشند و عشق می خرند. مردانگی را می دهند و ریا می گیرند... در سالی که... فرار به ایستادگی ---- دلخوشی به دلدادگی هوس به پاکی ---- زنده بودن به زندگی... ترجیح می گردد... لا اقل می توان پرچم صداقت و یکرنگی - مشکی – را به تن کرد... تا مردم بدانند تا عشق هست راستی زنده ست و تا راستی ... عشق! Hero ...یا علی |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 2:22 توسط سرباز مشکی |
|
|
اگه کوه بود... واست کندم اگه جون بود واست دادم / نوازش که نکردی و نه میایی به فریادم به زشتی و غرور و بی وفایی عادتم دادی / ازت مونده یه قلب پاره و یک عمر تنهایی ... نمی خوام در بند ردیف و قافیه باشم.عمری گذشت و روزگاری سپری شد. روزی من و خواب وصالت ... من و خیالت.. و بعد خیالت و در خیال نگاهت.. صدایت..سوالت و برای سوال هایم بهانه هایت. گریستم و خندیدی.. "کم شدم و ننشستی " .. جان کندم و التفات نکردی. هر چه کردی .. باشد. هر چه می خواهی نیز بکن ولی اگر مرهم نیستی... نمک این زخم نباش. سالی و ماهی گذشت .بر من عمری...عمری... در روزگاری که دل شکستن حلال و بی وفایی مرام است... نمی توان شکوه ای از تو داشت. بدان هیچ کس و چیزی ارزش یک عمر سوختن و جوانی بخشیدن را ندارد.تنها و تنها عشق است که این قدر والاست.عشق جاودانه ست و من ... همیشه عاشق و مشکی می مانم. " واسه پاییز و بهارت من همون غزل فروشم.... اگه باشی یا نباشی تا ابد یه مشکی پوشم" خداحافظ شب های بی خوابی و در به دری ... خداحافظ سر در گریبانی و بی درمانی... خداحافظ جناب خیال... خداحافظ حضرت یاد... خداحافظ و خدا نگهدار.... خدا نگهدار... خدا نگهدار... محکمه اماده است / قاضی اش می خواند: جلسه رسمی شد مدعی:... یک دل عاشق که شکست / با دو چشمی که به افسوس وصال / غرق خون گشت و نشست. دفتر سوخته ام شاهد و / شب شاهد و / تنهایی و غم شاهد که... در نبودن هایت/ بر من و من چه گذشت. جای مجرم اما / همچنان است خالی... خالی ... خالی.............محکمه تعطیل است. منشی اش می خواند / دادگاه بعدی ی ی ی ..... در کار نخواهد بود... یا علی hero
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 1:32 توسط سرباز مشکی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
حاصل دور زندگی صحبت آشنا بود
تا تو ز من بریده ای من ز جهان بریده ام |
| نوشته های پیشین |
|
مهر 1387 شهریور 1387 آذر 1386 آبان 1386 شهریور 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 |
|
RSS
|